شعری در باره نماز شب
| خفتگان را خبر از زمزمه مرغ سحر |
| حيوان را خبر از عالم انسانى نيست |
| دوش مرغى به صبح مى ناليد |
| عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش |
| يكى از دوستان مخلص را |
| مگر آواز من رسيد بگوش |
| گفت باور نداشتم كه تو را |
| بانك مرغى چنين كند مدهوش |
| گفتم اين شرط آدميّت نيست |
| مرغ تسبيح گوى و من خاموش |
+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 15:51 توسط زهره حاجی حسنی
|
تا به کی اندر نماز و بی نیاز