نماز صبح شد نورش نهان است

 

صدا از بارکاه مسجد دور

ندا می کرد ای مومن اذان است

اذان صبح بر پا وقت رحمت

نماز صبح شد نورش نهان است

 

برو دست وضو گیر ای مسلمان

چو وقت گفتگو با میزبان است

 

دعایت مستجاب ای هر که خوانی

نماز پنج گانه در امان است

 

نماز شب نماز الاوسطی را

به وقت خویش خوانی جاودان است

 

نماز ظهر و عصر در روز جمعه

امام جمعه سردار سران است

 

توکل کن ببر غلاب شیطان

بمانی در کسل، کو شادمان است

 

شنیدی با بنی آدم و حوا

چه ها کرده امیر کافران است

جاسم ثعلبی (حسانی)

منبع: شعر نو

 

 

پیش از اینها فكر می كردم خدا  خانه ای دارد میان ابرها

پیش از اینها فكر می كردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق كوچكی از تاج او
هر ستاره پولكی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او كهكشان

رعد و برق شب صدای خنده اش
سیل و طوفان نعره درنده اش

دكمه پیراهن او آفتاب
برق تیغ و خنجر او ماهتاب

هیچكس از جای او آگاه نیست
هیچكس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین

بود اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

هرچه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین ، از آسمان ، از ابرها

زود می گفتند این كار خداست
پرس و جو از كار او كاری خطاست

آب اگر خوردی ، عذابش آتش است
هرچه می پرسی ، جوابش ْآتش است

تا ببندی چشم ، كورت می كند
تا شدی نزدیك ، دورت می كند

كج گشودی دست ، سنگت می كند
كج نهادی پای لنگت می كند
تا خطا کردی، عذابت میکند

درمیان آتش آبت می كند

با همین قصه دلم مشغول بود

خواب هایم، خواب دیو و غول بود


نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می كردم همه از ترس بود
مثل از بر كردن یك درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه

مثل صرف فعل ماضی سخت بود
مثل تكلیف ریاضی سخت بود

********

تا كه یكشب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یك سفر

در میان راه در یك روستا
خانه ای دیدم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر اینجا كجاست
گفت اینجا خانه خوب خداست

گفت اینجا می شود یك لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

با وضویی دست و رویی تازه كرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین ؟

خانه اش اینجاست ! اینجا در زمین ؟
گفت آری خانه او بی ریاست

فرش هایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بی كینه است

مثل نوری در دل آیینه است
می توان با این خدا پرواز كرد

سفره دل را برایش باز كرد
می شود در باره گل حرف زد

صاف و ساده مثه بلبل حرف زد
چكه چكه مثه باران حرف زد...


قلب را فرصت حضور دهيد

قلب را فرصت حضور دهيد

ديده از خواب ناز باز كنيد

رو بدرگاه كارساز كنيد

دستها را از روي صدق و صفا

جانب آسمان دراز كنيد

رهزنان در كمين ايمانند

در زبيگانگان فراز كنيد

پلي از سجده تا خلوص زنيد

راز راهمره نياز كنيد

آه را بال سوز بگشائيد

روح را آشناي راز كنيد

قلب را فرصت حضور دهيد

اشگ را وقف سوز و ساز كنيد

با همان قطره ها وضو گيريد

با همان شتشو نماز كنيد                                استاد محمد جواد محبت

رکوع

هر كجـا كردم بــه يــاد سجــده‌ات ساز ركــوع
                               چــون مــه نــو تا فلك رفـــتم به پـــرواز ركوع
پيش از آن كز خاك من بالد نهــــال زنــــدگي
                               مي‌رســــد از بــــار دل در گوشـــم آواز ركوع
پيچ و تاب موجها، يكسر گهر گـرديــدني اسـت
                               سجده انجــام اســت هــر جا ديدي آغاز ركوع
شخـص تسليمي زپــرواز هــوســــــها شــرم دار
                               بــا هــوا كــاري نـدارد ســـرنگون تــا ز ركوع
مــا ضعيفــان را به ســامــان سليمــاني بس است
                               ســـجده ايجــــاد نگــين و خاتـــم انداز ركوع
گــرمنــافق از تــواضــع صـــاحب دين مي‌شود
                               تيــــغ هـم خـواهدنمـازي شد به پـــرواز ركوع
راست مي‌تازم چو اشك از ديده تا دامان خاك
                               بـــــرنمــي‌دارد دمـــاغ سجـــده‌ام نـــاز ركوع
سركشي‌هــا زيــن ادا آغــوش رحمــت مي‌شود
                               ديگر اي غافل!‌چه مي‌خواهـي زاعــجاز ركوع؟
پيكــــرت خـــم كــرد پيـري، از فنــا غافل مـشو
                               سخت نزديك است «بيدل» سجده باساز ركوع

بيدل دهلوي


دلا بسوز

دلا! بـسوز که ســـوز تــو کـــارهـــا بکند

نیــاز نیــم شبی، دفــع صــد بلا بکند

 

عتــاب یـــار پـــری چهـره، عاشقانه بکش

که یک کرشمه، تلافی صد جفا بکند

 

زملـــک تــا ملکـــوتش حجــاب بردارند

هر آنکه خدمت جام جهان نمــا بکند

 

طبیب عشق مسیحا دم اسـت و مشفق، لیک

چو درد در تــو نبــیند کــرا دوا  بکند

 

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار

که رحــم اگــر نکند مدعی خدا بکند

 

زبخـت خفتـه ملــولـم بــود کــه بیــداری

بــوقت فــاتحة صبــح یک دعــا بکند

 

بسوخت حافظ و بویی بــزلف یــار نـــبرد

مگــر دلالــت ایـن دولتسش صبا بکند

 

 

                                      حافظ

 

نماز سحر

 
 

به خــــــرابــــــات روم بهـــر نگهداري دل
 

تا بر پير كنم شكــــــــوه زبيمـــــاري دل
 

او شــب و روز بســــوزد زغـــــم عشق بتان
 

من بسوزم به غــــم و رنج گرفتــــاري دل
 

اشك من سرخ و رخم زرد شد و موي سپيد
 

روز من گشت چو شب بهر سيه كاري دل
 

هر چه كرديم عـــلاج دل بيمـــــار نشــــد
 

تنگ شد حوصـــله از بهـــر نگهداري دل
 

خواب راحت نكنــــد آنكه دلش بيدارست
 

ماشبي صبـح نكـــــرديــــم به بيداري دل
 

اي فنــا چارة دردت نتـــــوان كـــــرد مگر
 

اشك خــــــونين و نماز سحر و زاري دل
 

ملا علي معصومي همداني (ره)

عطر خوشبوی سحر


گاهگاهی یك نسیم
می‌وزد از دور دست

عطر خوشبوی سحر
كوچه را پر كرده است

یاس‌ها با روی باز
گرمِ لبخند و سلام

غرق صحبت با خداست
یاكریمی روی بام

مادرم پهلوی حوض
باز می‌گیرد وضو

می‌نشیند توی حوض
عكس دست و روی او

مثل گل وا می‌شود
جانماز مادرم

خانه زیبا می‌شود                                     شعری از محمد عزيزي (نسيم)
با نماز مادرم

احساسات باران

              

باید ای دل اندكی بهتر شویم

یا نه ! اصلاً آدمی دیگر شویم

از همین امروز هنگام نماز

با خدا قدری صمیمی تر شویم

سو ء ظن در خوبی گل‌ها بد است

یادمان باشد كه خوش باور شویم

مثل رؤیای درخت و روح گل

زیر احساسات باران تر شویم

با همه افسردگی امّیدوار

آتش در زیر خاكستر شویم

زیر دست و پای داغ آفتاب

مثل خواب لاله‌ای پرپر شویم

                                                                                   ثابت محمودي (سهيل)

زیر نور ماه


آفتاب خسته تن، پر می‌كشد
چون كبوتر از لب ایوان ما

نغمه‌ی گرم مؤذن باز هم
می‌نشیند بر دل پس كوچه‌ها

تكدرخت بید روی فرش خاك
زیر نور ماه می‌خواند نماز

برگ برگ او به روی شاخه‌ها
می‌كند در گوش شب راز و نیاز

چادری از شِكوِه بر سر می‌كشم
باز می‌بارد دو چشمم بی‌صدا

می‌شود سجاده‌ام دریای عشق
غرق نور و عطر خوشبوی دعا

 

شعری از مهري ماهوتي

آواز خدا



باز متن شعرم آواز خداست
باز فصل مثنوی بی‌انتهاست

باز باید در ثنایی اینچنین
حمدلله خواند و رب العالمین

باز در مهمانی گل واژه‌ها
یاس ها، بابونه ها، آلاله ها

باز در جشن اقاقی‌های عشق
رقص دلچسب قناری‌های عشق

می‌زنم دل را به دریای بلا
پله پله تا ملاقات خدا

می‌توان از نور حق بی‌تاب شد
نور اگر نتوان، توان مهتاب شد

می‌توان در حمد رب العالمین
مست شد از جام جانسوز یقین

می‌توان در حمد حق شعری سرود
در سپاس بی‌كرانش لب گشود

حمد تفسیر تمام سوره‌هاست
معنی الفاظ پر رمز خداست

حمد یعنی قل هو اللّه احد
حمد یعنی از بلد تا فی كبد

حمد رب اشرح لی گفتن‌های ماست
حمد زینت بخش قرآن خداست

حمد یعنی عشق آن محبوب پاك
ناله‌های عاشقان سینه چاك

حمد یعنی آیه‌ی قالوا بَلی
حمد یعنی إِستَجِب‌های خدا

معنی إنّا إلَیه راجعون
از درون حمد می‌آید برون

معنی استشهاد حقانیت است
حمد استخلاص بعد از نیت است

لم یلد یك وصف و آن عرفان تو
حمد می‌خوانیم در فرمان تو

پی سپاران طریق آنكه هست
حمد می‌نوشند از جام اَلَست

ز آنكه ما هم تشنگانی بی‌كسیم
در طریق حمد حق همچون خسیم

بر مدار حمد می‌شاید كه زیست
چیست غیر از حمد خالق چیست، چیست؟

من نمی‌دانم سزاوار تو چیست
مثنویم در خور حمد تو نیست

تو بزرگِ، بی‌نیازی، بی‌نیاز
تو حمیدی ای كریم سر فراز

شعری از علي شاهرخ فلسفي

نور عشق

دل را به نور عشق صفا مي دهد نماز
جان را به ياد دوست جلا مي دهد نماز

از خارزار شرك اگر بگذري به صدق
باغ تو را ز جلوه صفا مي دهد نماز

تا بنگري جمال حقيقت ز معرفت
سرچشمه ات ز آب بق مي دهد نماز

پاي تو را ز قيد تعلق رها كند
دست تو را به دست دعا مي دهد نماز

هر دم كه سر به سجده اخلاص مي نهي
روشندلي ز ياد خدا مي دهد نماز

چون بشنوي صلاي مؤذن ، شتاب كن
كز بارگاه قدس ندا مي دهد نماز

مشفق كاشاني

 

قبله ام يك گل سرخ

 

من مسلمانم
قبله ام يك گل سرخ
جانمازم چشمه، مهرم نور
دشت، سجّاده من
من وضو با تپش پنجره ها مى گيرم
در نمازم جريان دارد ماه، جريان دارد طيف
سنگ از پشت نمازم پيداست
همه ذرات نمازم متبلور شده است
من نمازم را وقتى مى خوانم
که اذانش را باد، گفته باشد سر گلدسته سرو
من نمازم را، پى تكبيرةالاحرام علف م ىخوانم
پى قدقامت موج
کعبه ام بر لب آب
کعبه ام زير اقاقى هاست
کعبه ام مثل نسيم،مى رود باغ به باغ، مى رود شهربه شهر

حجرالاسود من روشنى باغچه است.

 سهراب سپهرى

 

فتح کامل نیست

 

صداى ناب اذان م آید
صداى ناب اذان
شبيه دستهاى مؤمنِ مردى است
که حس دور شدن، گم شدن، جزيره شدن را
ز ريشه هاى سالم من بر مى چيند
و من به سوى نمازى عظيم می آیم
وضويم از هواى خيابان است و
راه هاى تيره دود
و قبله هاى حوادث در امتداد زمان
به استجابت من هستند
و لاك ناخن من
براى گفتن تكبير
قشر فاصله نيست
و من دعاى معجزه مى خوانم
دعاى تغيير
براى خاك اسيرى که مثل قلعه دين
فصول رابطه اش
به اصلهاى مشكل پيوسته است
و اوست که مى داند
که پشت خسته ابر
به لحظه هاى ترد شكستن نياز دارد
و دفع توطئه تخدير
به لحظه هاى بعدى باران
و لحظه هاى وحشى رود
و من که از قساوت نان م ىدانم، مى دانم
که فتح کامل نيست
و هيچ ذهن محاسب هنوز نتوانسته است
هجاى فاصله برگ را
زکينه پنهان باد بشمارد
و حرص يافتن مرواريد
تمام سطح صدف را
به طرد عاطفه شن مجاز خواهد کرد                                 طاهره صفارزاده

شعر کهن نماز

صلا زدند كه : برگ صبوح سـاز كنيــد

به ساز مرغ سحر ترك خواب ناز كنيد

مي‌خمـــار شكـــن مي‌دهنــد كز سرهـا

خمــار چــون شكن زلف يار باز كنيد

سرود بـدرقة كـــاروان شــب خــــوانيد

دراي قـــافلــــة صبـــح پيشــواز كنيد

به ساز زهره، سمـــاوات مي‌دهـــد پيغــام:

كه گوش دل به مناجات اهل راز كنيد

نگين جم به صفـا اهـــرمـــن شكست آرد

به اسم اعظمش آهنــگ تركتاز كنيد

وضو به چشمة صبحهاي صبحدم ســـازيد

به سوي قبلـــة ميخوارگـــان نماز كنيد

چو بلبـــــلان بهـــــاري بـــه اهتــزاز نسيـــــم

هواي شور و نوايي به سوز و سـاز كنيد

يگــــانـه راز و نيـــاز قبـــول اهــــل دل اسـت

دو گانه‌اي كه به درگـاه بي‌نيــــاز كنيد

سرنيـــاز فــــــرود آوردي و نـــــذر قـــــبول

به زير قبّــة اين بــــارگـــــاه نـاز كنيد

نگـــين خــــاتـــم جم در نمــاز مي‌بخشــــند

نظر به حلقــــة رندان پـــــاكبــاز كنيد

اگر چه دست دل اينجا به اشــــك مي‌شـويند

شما به دامنش اين دست دل دراز كنيد

گيــــاه وار نخـــواهـــيد پايمـــــال شــــــدن

اگر كه پيروي از ســـرو سـرفـراز كنيد

يگانه راز عــــروج مـــقام قــــرب ايــن است

كه از گــــروه عــــزازيل احتراز كنيد

به زلف يار اگر دســت يــــافـــت آه سحــــر

بسا كه پرچم عـــزت به اهتــــزاز كنيد

يكي است نغمه اگر زخمه‌ها به زير و بم است

به پرده‌هاي حقيـــــــقت ره مجاز كنيد

اگر به ســــاز دل شهــــريــــار گـــوش دهيد

جهان پر از طرب و شور و شاهناز كنيد

 

                                    شهريار

 

نماز آدينه

اي به آيين پاك آيينه
ساده و بي ريا و بي كينه

اين همه روشني ، مگر داري
جاي دل آفتاب در سينه

ازدحامت حضور بيداري است
در صفوف نماز آدينه

دستهايت كليد معبد عشق
با خدا آشناي ديرينه

آرمان بلند شعر من است
درك آن دستهاي پر پينه

آشنا كن مرا به آيينت
اي آئينه ، آي آئينه !

فاطمه راكعي

نماز آخرين

 

به نماز بست قامت كــه نهــد بــه عـرش يارا
به خدا علــي نبينــد به نمــاز، به جز خــدا را

چو بگفــت نــام « ا... » و ادا نمـــود « اكبــر»
بگرفت هيبت حــق همــه ملــك ما سِوي را

نَبًوُد زسجده خوشتر، به خـدا قســم، علـي را
كه خــداي مي پسنــدد به ســجود او دعا را

به نماز آخــرينش چـه گـذشت؟ مـن نـدانم
كه نداي دعوت آمد، شه ملــك«هل اتي» را

شب تار از اين مصيبت، بدريـد سيــنه خــود
اثــرات اين سحـــر شـد همــه جاي آشكارا

چه گذشت يارب آن دم به دل غمين زينب؟
چو بديد غرفه در خون،سروروي مرتضي را

زشهــادت علــي شــد چــو تمـام صبر زينب
چــه كنــد اگــر كــه بيند شهداي كربلا را؟

زگــناه خــود به محشر چه غمت بود «حسانا»
كه ولاي او كشــانــد بســوي بهـشت مــا را

حبيب چايچيان

مناجات سحر

صلا زدند كه برگ صبوح ساز كنید
به ساز مرغ سحر ترك خواب ناز كنید
می‌خمار شكن می‌دهند كز سرها
خمار چون شكن زلف یار باز كنید
سرود بدرقه‌ی كاروان شب خوانید
در ای قافله‌ی صبح پیشواز كنید
به ساز زهره، سماوات می‌دهد پیغام
كه گوش دل به مناجات اهل راز كنید
وضو به چشمه‌ی صهبای صبحدم سازید
به سوی قبله‌ی میخوارگان نماز كنید
چو بلبلان بهاری به اهتزاز نسیم
هوای شور و نوایی به سوز و ساز كنید
یگانه راز و نیاز قبول اهل دل است
دو گانه‌ای كه به درگاه بی‌نیاز كنید
سر نیاز فرود آورید و نذر قبول
به زیر قبه‌ی این بارگاه ناز كنید
نگین خاتم جم در نماز می‌بخشند
نظر به حلقه‌ی رندان پاكباز كنید
یگانه راز عروج مقام قرب اینست
كه از گروه عزازیل احتزاز كنید
به زلف یار اگر دست یافت آه سحر
بسا كه پرچم عزت به اهتزاز كنید
یكی است نغمه اگر زخمه‌ها به زیر و بم است
به پرده‌های حقیقت رهِ مجاز كنید
اگر به ساز دل شهریار گوش دهید
جهان پر از طرب و شور و شاهناز كنید

سيد محمد حسين شهريار

لحظه سبز دعا

چشمه‌ها در زمزمه، رودها در شست و شو

موج‌ها در همهمه، جوي‌ها در جست وجو

باغ در حال قيام، كوه در حال ركوع

آفتاب و ماهتاب در غروب و در طلوع

سنگ پيشاني به خاك، ابر سر بر آسمان

مثل گنبد خم شده قامت رنگين كمان

ابر در حال سفر، آسمان غرق سكوت

بر سر گلدسته‌ها، بال مرغان در قنوت

كاسه‌ي شبنم به دست، لاله مي‌گيرد وضو

بيدها گرم نماز، بادها درهاي و هو

سرو سر خم مي‌كند، غنچه لب وا مي‌كند

در ميان شاخه‌ها، باد غوغا مي‌كند

يشاخه‌ها گل مي‌كنند لحظه‌ي سبز دعا

دستها پُل مي‌زنند، بين دلها و خدا


منبع:ستاد اقامه نماز

شب، باران، نماز

باز امشب هوس گریه پنهان دارم*****میل شبگردی در کوچه باران دارم
کسی از دور به آواز مرا می خواند*****از فراز شب بی راز مرا می خواند
راهی میکده گمشده رندانم *****من که چون راز دل می زدگان عریانم
ابر پوشانده در مخفی آن میخانه*****پشت در، باغ و بهار است و می افسانه
خرد خرد، همان به که مسخر باشد*****عقل کوچکتر از آن است که رهبر باشد
تا که شیرین کندم کام و برد تشویشم ***** آن می تلخ تر از صبر بنه در پیشم
باز امشب هوس گریه پنهان دارم*****میل شبگردی در کوچه باران دارم
حال من حال نماز است و دو دستم خالی*****راه من راه دراز است و دو دستم خالی
شب و باران و نماز است و صفا پیدا نیست***کدخدایان همه هستند و خدا اینجا نیست
پیش از این راه صفا این همه دشوار نبود*****بین میخانه و ما این همه دیوار نبود
باز امشب هوس گریه پنهان دارم*****میل شبگردی در کوچه باران دارم
مردم آن به که مرا مست و غزلخوان بینند**اشک در چشم من است و همه باران بینند
دیده می زده ماست که روشن شده است*جان چنان مرده رسوبی که همه تن شده است
بگذارید نسیمی بوزد بر جانم*****تا که از جامه خاکی بکند عریانم
دستها در ملکوت و بدنم در خاک است*****ظاهر آلوده ام اما دل و جانم پاک است
شب و باران و نماز است و هم آواز قنوت*****باقی مثنوی ام را بسرایم به سکوت


روانشاد احمد زارعی

مقصود نماز

 

 ارزنده ترين گوهر مقصود نماز است

 زيبنده ترين هديه ،به معبود نماز است

 كوبنده ترين اسلحه مكتب توحيد

 كز ريشه كند خصم تو نبود نماز است

 فرمود على (ع ) شير خدا،ساقى كوثر

 در مكتب ما شاهد و شهود نماز است

 اين نكته رسول مدنى گفت به سلمان

 سرى كه به توفيق تو افزوده نماز است

 در دادگاه عدل خدا روز قيامت

 از صلح حسن مقصد و مقصود نماز است

 از آمدن كرب و بلا آنچه به عالم

 مقصود حسين بن على بود نماز است

 آنروز كه آيد زپس پرده غيبت

 اول هدف مهدى (ع ) موعود نماز است

منبع:كتاب نماز راز دوستي ،علي رستمي